خرید بک لینک
بهمن' href='/last-search/?q=بهمن'>بهمن ۱۴۰۰دانش آموز که بودم، روزایی که کرخت و غصهدار از مدرسه بر میگشتم، بساطم رو میاوردم کنار بخاری و چمباته میزدم، تکالیفمو مینوشتم، وسطاش چرتی میزدم. همون جا کنار بخاری مجله و کتاب میخوندم و بین اینها گاهی سرم رو از کلافگی داخل بالش فرو میکردم. حالا معلمم، همونقدر کلافه و غصه دار چسبیدم به بخاری و سرم رو تو بالش فرو می کنم و قلبم گرم نمیشه. تست کرونام برای بار دوم تو این دو سال مثبت شده و یک هفته است از اتاق بیرون نرفتم و دکتر میگه باید چند روز دیگه هم تو قرنطینه بمونم. بچهها یک هفته ی گذشته به خاطر برف مدرسه نیومدن و چند روز آینده هم من نیستم و قراره معاون بره سر کلاسم. ولی فکرم دائم میره پیش بچهها و کلاسم.  اواخر مهر ماه بنا به دلایلی از روستا به یکی از مدرسههای پایین شهر انتقال گرفتم. زهرا به شوخی بهم  میگه رفتی تگزاس! انقدر که بچههای این منطقه مشکل دارن. من کل سالهای دانشجوییم تو مناطق مشکل دار و با بچههایی با پرونده های مددکاری عجیب کار کردم ولی اعتراف میکنم انگار دیگه تو توانم نیست و خسته شدم... از به بن بست خوردن خسته شدم. (اسامی که تو ادامه میارم مستعارن)1. آخرین روزی که مدرسه رفتم، سر کلاس که بودم پدر یکی از بچه ها تقریبا بهم حمله کرد. این مرد مشکل روانی داره و قبلا مانع اومدن دخترش بهاره به مدرسه می شد ولی با پیگیری های اورژانس اجتماعی مادربزرگ دخترمون میارتش مدرسه و تمام مدت از ترسِ پدرِ بهاره (یعنی پسرش) مجبوره تو سرما و گرما تو حیاط بشینه. امروز ولی حریف پسرش نشد. پسرش وارد کلاس شد و مشخص بود که دچار توهم شده. بهم فحش  می داد و ازم می پرسید که چرا دخترش

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:13

من یازده سالم بود که اولین وبلاگم را ساختم. یعنی حدود سال ۸۶. حرف زیادی برای نوشتن نداشتم... جهانم بکر و تازه و کوچک بود. اما با ولع نوشتههای دیگران را میخواندم و جهانم بزرگتر میشد. خوشحالم که در آن دوران اینستاگرام و .. نبود و فقط کلمات بودند که ما را به هم وصل میکردند. آن سالها وبلاگهایی را میدیدم که آرشیوی ده بیست ساله دارند. یعنی بیشتر از عمر من! به نظرم عجیب و نشدنی و رمزآلود میرسید. ده سال نوشتن... ده سال شرح زندگی دادن. از همان سالها شروع به روزانه نویسی در دفترهای شخصی ام کردم. عادتی که متاسفانه در ابتدای جوانی کنار گذاشتمش. وبلاگ ایرمان از اولین وبلاگهایی بود که می خواندم، برایم الهام بخش بود. پر از شور زندگی. امروز در کانال تلگرامی ایرمان خواندم که عمر نوشتنش با نام ایرمان به ۱۹ سال رسیده. هنوز هم این عدد به نظرم عجیب و جادویی است...فرانهی عزیز راه ارتباطیای با تو ندارم،  اما میدانم که گاهی اینجا را میخوانی. خواستم از تو تشکر کنم چون جز اولین کسانی بودی که مرا به دنیای پر از جادوی کلمات وبلاگها باز کردی. خوشحالم که لحظات زندگی ات را کلمه کردی و از کیلومترها دورتر با من و دیگران به اشتراک گذاشتی. و خواستم بگویم که بنویسی! بیشتر بنویسی! لطفا! نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰ساعت 23:55 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:13

عکسش را روی تخت بیمارستان میبینم و احساس میکنم چشمهایش برایم آشناست اما نمیشناسمش... زیر عکس را میخوانم که نوشته: رخسانا بعد از دوازده سال زندگی، جهان ما را ترک کرد ذهنم فلش بک میزد به شش سال پیش. بهمن سال ۹۴ بود که این یادداشت را نوشتم. زمستان سال ۹۴ بود که دیدمش، و آن چشمهایش... آن چشمها دختر ۱۹ سالهی آن روزها را هر هفته از آن سر شهر میکشید به این سر شهر. آن چشمها دستِ مرا گرفته بود و به جهان دیگری برده بود. آن چشمها پای کودکان را به دنیای من باز کرد. تصویری از خودش با چشمهایی که خیره به دوربین نگاه میکرد را تا مدتها لای کتابهای دانشگاهم داشتم. آن چشمها دیشب، در زمستان سال ۱۴۰۰ بسته شد. حس عجیبی است... غمگین هستم و نیستم. در این سالها دیگر  ناپایداری و بی عدالتیِ جهان برایم ملموس تر از همیشه است. تعجب نمیکنم. شوکه نمیشوم. میگویم بی عدالتی، چون آن دردهای جسمی، آن کلیههای از کار افتاده و آن گوشهایی که هر روز کم شنواتر شد بی تاثیر از شرایط زندگی نبود. رُخسی کوچک،آرام و خوشحال بخواب.  نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ساعت 15:3 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:13

صفحه بندی